
عشق در زندگی
عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید.
امیدوارم از این جمله ی پر معنا استفاده کنید![]()

همیشه منتظر یه دعوت باشید. این دعوت سراغ همه میاد.

از همین جا داد میزنم تا بدونه
نازم به ناز کسی که به نازش ننازد
داغ ترانه تو دلم
شوق رسیدن تو تنم
تو حجم سرد این قفس
منتظر پر زدنم
من از طبار غربتم
از آرزوهای محال
قصه ی ما تموم شده
با یه علامت سوال
بذار که کوله بارمو
رو شونه ی شب بذارم
باید که از این جا برم
فرصت موندن ندارم
|
این یک رمان از بهترینهای نویسندگان است. بچهی مردم |
|
جلال آل احمد خوب من چه میتوانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلیام بود، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود، چه میکرد؟ خوب من هم میبایست زندگی میکردم. اگر این شوهرم هم طلاقم میداد، چه میکردم؟ ناچار بودم بچه را یک جوری سر به نیست کنم. یک زن چشم و گوش بسته، مثل من، غیر از این چیز دیگری به فکرش نمیرسید. نه جایی را بلد بودم، نه راه و چارهای میدانستم. میدانستم میشود بچه را در شیرخوارگاه گذاشت یا به خراب شدهی دیگری سپرد. ولی از کجا که بچه مرا قبول میکردند؟ از کجا میتوانستم حتم داشته باشم که معطلم نکنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچهام نگذارند؟ از کجا؟ نمیخواستم به این صورتها تمام شود. همان روز عصر هم وقتی برای همسایهها تعریف کردم ... نمیدانم کدام یکیشان گفت: "خوب، زن، میخواستی بچهات را ببری شیرخوارگاه بسپری. یا ببریش دارالایتام و..." نمیدانم دیگر کجاها را گفت. ولی همان وقت مادرم به او گفت که: "خیال میکنی راش میدادن؟ هه!" من با وجود این که خودم هم به فکر این کار افتاده بودم، اما آن زن همسایهمان وقتی این را گفت، باز دلم هری ریخت پائین و به خودم گفتم: "خوب زن، تو هیچ رفتی که رات ندن؟" و بعد به مادرم گفتم: "کاشکی این کارو کرده بودم." ولی من که سررشته نداشتم. من که اطمینان نداشتم راهم بدهند. آن وقت هم که دیگر دیر شده بود. از حرف آن زن مثل اینکه یک دنیا غصه روی دلم ریخت. همهی شیرین زبانیهای بچهام یادم آمد. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. و جلوی همهی در و همسایهها زار زار گریه کردم. اما چه قدر بد بود! خودم شنیدم یکیشان زیر لب گفت: "گریه هم میکنه! خجالت نمیکشه..." باز هم مادرم به دادم رسید. خیلی دلداریام داد. خوب راست هم میگفت، من که اول جوانیام است، چرا برای یک بچه این قدر غصه بخورم؟ آن هم وقتی شوهرم مرا با بچه قبول نمیکند. حال خیلی وقت دارم که هی بنشینم و سه تا و چهار تا بزایم. درست است که بچهی اولم بود و نمیباید این کار را می کردم... ولی خوب، حال که کار از کار گذشته است. حالا که دیگر فکر کردن ندارد. من خودم که آزار نداشتم بلند شوم بروم و این کار را بکنم. شوهرم بود که اصرار میکرد. راست هم میگفت. نمیخواست پس افتادهی یک نره خر دیگر را سر سفرهاش ببیند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی میکردم، به او حق میدادم. خود من آیا حاضر بودم بچههای شوهرم را مثل بچههای خودم دوست داشته باشم؟ و آنها را سربار زندگی خودم ندانم؟ آنها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟ خوب او هم همین طور. او هم حق داشت که نتواند بچهی مرا، بچهی مرا که نه، بچه یک نره خر دیگر را - به قول خودش- سر سفرهاش ببیند. درهمان دو روزی که به خانهاش رفته بودم، همهاش صحبت از بچه بود. شب آخر، خیلی صحبت کردیم. یعنی نه این که خیلی حرف زده باشیم. او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم. آخر سر گفتم: "خوب میگی چه کنم؟" شوهرم چیزی نگفت. قدری فکر کرد و بعد گفت: "من نمیدونم چه بکنی. هر جور خودت میدونی بکن. من نمیخوام پس افتادهی یه نره خر دیگه رو سر سفرهی خودم ببینم." راه و چارهای هم جلوی پایم نگذاشت. آن شب پهلوی من هم نیامد. مثلا با من قهر کرده بود. شب سوم زندگی ما با هم بود. ولی با من قهر کرده بود. خودم میدانستم که میخواهد مرا غضب کند تا کار بچه را زودتر یک سره کنم. صبح هم که از در خانه بیرون میرفت، گفت: "ظهر که میام، دیگه نبایس بچه رو ببینم، ها!" و من تکلیف خودم را همان وقت میدانستم. حالا هرچه فکر میکنم، نمیتوانم بفهمم چطور دلم راضی شد! ولی دیگر دست من نبود. چادر نمازم را به سرم انداختم، دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بیرون رفتم. بچهام نزدیک سه سالش بود. خودش قشنگ راه میرفت. بدیش این بود که سه سال عمر صرفش کرده بودم. این خیلی بد بود. همه دردسرهایش تمام شده بود. همه شب بیدار ماندنهایش گذشته بود. و تازه اول راحتیاش بود. ولی من ناچار بودم کارم را بکنم. تا دم ایستگاه ماشین پا به پایش رفتم. کفشش را هم پایش کرده بودم. لباس خوبهایش را هم تنش کرده بودم. یک کت و شلوار آبی کوچولو همان اواخر، شوهر قبلیام برایش خریده بود. وقتی لباسش را تنش میکردم، این فکر هم بهم هی زد که: "زن! دیگه چرا رختنوهاشو تنش میکنی؟" ولی دلم راضی نشد. میخواستم چه بکنم؟ چشم شوهرم کور، اگر باز هم بچهدار شدم، برود و برایش لباس بخرد. لباسش را تنش کردم. سرش را شانه زدم. خیلی خوشگل شده بود. دستش را گرفته بودم و با دست دیگرم چادر نمازم را دور کمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم بر میداشتم. دیگر لازم نبود هی فحشش بدهم که تندتر بیاید. آخرین دفعهای که دستش را گرفته بودم و با خودم به کوچه میبردم. دو سه جا خواست برایش قاقا بخرم. گفتم: "اول سوار ماشین بشیم، بعد برات قاقا میخرم!" یادم است آن روز هم، مثل روزهای دیگر، هی از من سوال میکرد. یک اسب پایش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند. خیلی اصرار کرد که بلندش کنم تا ببیند چه خبر است. بلندش کردم. و اسب را که دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود، دید. وقتی زمینش گذاشتم گفت: "مادل! دسس اوخ سده بود؟" گفتم: "آره جونم، حرف مادرشو نشنیده، اوخ شده." تا دم ایستگاه ماشین، آهسته آهسته میرفتم. هنوز اول وقت بود. و ماشینها شلوغ بودند. و شاید تا نیم ساعت توی ایستگاه ماندم تا ماشین گیرم اومد. بچهام هی ناراحتی میکرد. و من داشتم خسته میشدم. از بس سوال میکرد، حوصلهام را سر برده بود. دو سه بار گفت: "پس مادل چطول سدس؟ ماسین که نیومدس. پس بلیم قاقا بخلیم." و من باز هم گفتم که الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشین سوار شدیم قاقا هم برایش خواهم خرید. عاقبت خط هفت را گرفتم و تا میدان شاه که پیاده شدیم، بچهام باز هم حرف میزد و هی میپرسید. یادم است که یکبار پرسید: "مادل! تجا میلیم؟" من نمیدانم چرا یک مرتبه، بی آنکه بفهمم، گفتم: "میریم پیش بابا." بچهام کمی به صورت من نگاه کرد بعد پرسید: "مادل! تدوم بابا؟" من دیگر حوصله نداشتم. گفتم: "جونم چقدر حرف میزنی؟ اگه حرف بزنی برات قاقا نمیخرمها!" حال چقدر دلم میسوزد. این جور چیزها بیشتر دل آدم را میسوزاند. چرا دل بچهام را در آن دم آخر این طور شکستم؟ از خانه که بیرون آمدیم، با خود عهد کرده بودم که تا آخر کار عصبانی نشوم. بچهام را نزنم. فحشش ندهم. و باهاش خوش رفتاری کنم. ولی چقدر حالا دلم میسوزد! چرا اینطور ساکتش کردم؟ بچه هم دیگر ساکت شد. و با شاگرد شوفر که برایش شکلک در میآورد حرف میزد؛ گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من به او محل میگذاشتم، نه به بچهام که هی رویش را به من میکرد. میدان شاه گفتم نگه داشت. و وقتی پیاده میشدیم، بچهام هنوز میخندید. میدان شلوغ بود. و اتوبوسها خیلی بودند. و من هنوز وحشت داشتم که کاری بکنم. مدتی قدم زدم. شاید نیم ساعت شد. اتوبوسها کمتر شدند. آمدم کنار میدان. ده شاهی از جیبم درآوردم و به بچهام دادم. بچهام هاج و واج مانده بود و مرا نگاه میکرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود. نمیدانستم چهطور حالیش کنم. آن طرف میدان، یک تخمه کدویی داد میزد. با انگشتم نشانش دادم و گفتم: "بگیر برو قاقا بخر. ببینم بلدی خودت بری بخری." بچهام نگاهی به پول کرد و بعد رو به من گفت: "مادل تو هم بیا بلیم." من گفتم: "نه من اینجا وایسادم تو رو میپام. برو ببینم خودت بلدی بخری." بچهام باز هم به پول نگاه کرد. مثل اینکه دو دول بود و نمیدانست چه طور باید چیز خرید. تا به حال همچه کاری یادش نداده بودم. بر و بر نگاهم میکرد. عجب نگاهی بود! مثل اینکه فقط همان دقیقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خیلی بد شد. نزدیک بود منصرف شوم. بعد که بچهام رفت، من فرار کردم و تا حالا هم ــ حتی آن روز عصر که جلوی در و همسایهها از زور غصه گریه کردم ــ هیچ این طور دلم نگرفته و حالم بد نشده. نزدیک بود طاقتم تمام شود. عجب نگاهی بود. بچهام سرگردان مانده بود و مثل این که هنوز میخواست چیزی از من بپرسد. نفهمیدم چه طور خودم را نگه داشتم. یک بار دیگر تخمه کدویی را نشانش دادم و گفتم: "برو جونم! این پول را بهش بده، بگو تخمه بده، همین. برو باریکلا." بچهَکَم تخمه کدویی را نگاه کرد و بعد مثل وقتی که میخواست بهانه بگیرد و گریه کند، گفت: "مادل من تخمه نمیخوام. تیسمیس میخوام." من داشتم بیچاره میشدم. اگر بچهام یک خرده دیگر معطل کرده بود، اگر یک خرده گریه کرده بود، حتما منصرف شده بودم. ولی بچهام گریه نکرد. عصبانی شده بودم. حوصلهام سر رفته بود. سرش داد زدم: "کیشمیش هم داره. برو هر چی میخوای بخر. برو دیگه." و از روی جوی کنار پیاده رو بلندش کردم و روی آسفالت وسط خیابان گذاشتم. دستم را به پشتش گذاشتم و یواش به جلو هولش دادم و گفتم: "ده برو دیگه دیر میشه." خیابان خلوت بود. از وسط خیابان تا آن تهها اتوبوسی و درشکهای پیدا نبود که بچهام را زیر بگیرد. بچهام دو سه قدم که رفت، برگشت و گفت: "مادل تیسمیس هم داله؟" من گفتم: "آره جونم. بگو ده شاهی کشمش بده." و او رفت. بچهام وسط خیابان رسیده بود که یک مرتبه یک ماشین بوق زد و من از ترس لرزیدم. و بی اینکه بفهمم چه میکنم، خود را وسط خیابان پرتاب کردم و بچهام را بغل زدم و توی پیادهرو دویدم و لای مردم قایم شدم. عرق از سر و رویم راه افتاده بود و نفس نفس میزدم. بچهکم گفت: "مادل! چطول سدس؟" گفتم: "هیچی جونم. از وسط خیابان تند رد میشن. تو یواش میرفتی، نزدیک بود بری زیر هوتول." این را که گفتم، نزدیک بود گریهام بیفتد. بچهام همانطور که توی بغلم بود، گفت: "خوب مادل منو بزال زیمین. ایندفه تند میلم." شاید اگر بچهکم این حرف را نمیزد، من یادم رفته بود که برای چه کاری آمدهام. ولی این حرفش مرا از نو به صرافت انداخت. هنوز اشک چشمهایم را پاک نکرده بودم که دوباره به یاد کاری که آمده بودم بکنم، افتادم. به یاد شوهرم که مرا غضب خواهد کرد؛ افتادم. بچهکم را ماچ کردم. آخرین ماچی بود که از صورتش بر میداشتم. ماچش کردم و دوباره گذاشتمش زمین و باز هم در گوشش گفتم: "تند برو جونم، ماشین میادش." باز خیابان خلوت بود و این بار بچهام تندتر رفت. قدمهای کوچکش را به عجله بر میداشت و من دو سه بار ترسیدم که مبادا پاهایش توی هم بپیچد و زمین بخورد. آن طرف خیابان که رسید، برگشت و نگاهی به من انداخت. من دامنهای چادرم را زیر بغلم جمع کرده بودم و داشتم راه میافتادم . همچه که بچهام چرخید و به طرف من نگاه کرد، من سر جایم خشکم زد. مثل یک دزد که سر بزنگاه مچش را گرفته باشند، شده بودم. خشکم زده بود و دستهایم همان طور زیر بغلهایم ماند. درست مثل آن دفعه که سرجیب شوهرم بودم - همان شوهر سابقم - و کندو کو میکردم و شوهرم از در رسید. درست همانطور خشکم زده بود. دوباره از عرق خیس شدم. سرم را پایین انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند کردم، بچهام دوباره راه افتاده بود و چیزی نمانده بود به تخمه کدویی برسد. کار من تمام شده بود. بچهام سالم به آنطرف خیابان رسیده بود. از همان وقت بود که انگار اصلا بچه نداشتم. آخرین باری که بچهام را نگاه کردم. درست مثل این بود که بچهی مردم را نگاه میکردم. درست مثل یک بچهی تازه پا و شیرین مردم به او نگاه میکردم. درست همانطور که از نگاه کردن به بچهی مردم میشود حظ کرد، از دیدن او حظ میکردم. و به عجله لای جمعیت پیاده رو پیچیدم. ولی یک دفعه به وحشت افتادم. نزدیک بود قدمم خشک بشود و سرجایم میخکوب بشوم. وحشتم گرفته بود که مبادا کسی زاغ سیاه مرا چوب زده باشد. از این خیال، موهای تنم راست ایستاد و من تندتر کردم. دو تا کوچه پایینتر خیال داشتم توی پس کوچهها بیندازم و فرار کنم. به زحمت خودم را به دم کوچه رسانده بودم، که یکهو، یک تاکسی پشت سرم توی خیابان ترمز کرد. مثل این که حالا مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوانهایم لرزید. خیال میکردم پاسبان سر چهارراه که مرا میپایید، توی تاکسی پریده، پشت سرم پیاده شده و حالا است که مچ دستم را بگیرد. نمیدانم چه طور برگشتم و عقب سرم را نگاه کردم. و وارفتم. مسافرهای تاکسی پولشان را هم داده بودند و داشتند میرفتند. من نفس راحتی کشیدم و فکر دیگری به سرم زد. بی اینکه بفهمم، و یا چشمم جایی را ببیند، پریدم توی تاکسی و در را با سر و صدا بستم. شوفر غرغر کرد و راه افتاد. و چادر من لای در تاکسی مانده بود . وقتی تاکسی دور شد و من اطمینان پیدا کردم، در را آهسته باز کردم. چادرم را از لای در بیرون کشیدم و از نو در را بستم. به پشتی صندلی تکیه دادم و نفس راحتی کشیدم. و شب، بالاخره نتوانستم پول تاکسی را از شوهرم در بیاورم.
![]() |
اینم یه داستان به اسم روز گیج کننده بخونید لذت ببرید
خورشيد كم فروغ زمستاني هنوز به وسط آسمان نرسيده است. ديشب اولين برف زمستان باريد. پشتبام همه خانه ها پر شده از كپة سنگين برف. خيلي از مردم كه انبوه برف ديشب غافلگيرشان كرده، ترجيح ميدهند آنجام كارهاي نه چندان مهمشان را به زمان ديگري موكول كنند. اما "بهمن هدايت" مهمترين عمل زندگيش را پيش رو دارد. پير مردي لاغر اندام كه خيلي سرحال به نظر ميرسد. اگر سرفههاي گاه گاهش نبود نميشد تشخيص داد كه نزديك به هفتاد سالش است. هنوز بازوهايي ورزيده و موهايي پر پشت دارد و تنها چينهاي كشدار عريض صورتش، خبر از سن بالايش ميدهند. در اتاق عجيبي كه مدور ساخته شده نشسته است. اشياي مجذوب كنندة بسياري آنجا وجود دارد. مثل زماني كه پشت ويترين يك مغازة لوكس ايستادهايد، و از ديدن آن اشيا لذت ميبريد. مثلاً يك كره جغرافيايي پايهدار از قرن نوزدهم. آن را در سفري كه به فرانسه داشت خريده بود. بخش زيادي از اتاق به كتابخانهاي مجلل مربوط ميشود. پر است از كتابهايي قطور كه اغلب جلدهايي تيره دارند و با حروف درشت عناوينشان به چشم ميخورد. اما چيزي كه در نگاه اول، توجه هر بيننده را به خود جلب ميكند يك تابلوي نقاشي عريض و بسيار زيبا است. تابلو تصوير كشاورزي را در حال شخم زدن نشان ميدهد. در حالي كه دستهاي همشكل از كلاغها، صبورانه بروي مترسك مزرعه نشستهاند. كشاورز و پرندگان شوم به خوبي وجود همديگر را احساس ميكنند، اما انگار كشاورز راضي است كه شكم كلاغها هم همراه با بچههايش سير شود. هدايت زير تابلو و پشت به آن نشسته است. در قسمتي از اتاق، شومينهاي ديواري جاسازي شده كه اكنون از آن شعلههاي آبي نارنجي خوشرنگي به بيرون ميتراود. مرد بر روي صفحهاي سفيد خم شده و سخت مشغول نوشتن است. چند دقيقه بعد، نوشتنش خاتمه ميپذيرد. كاغذ را تاي تيزي ميزند و سيگارش را روشن ميكند. از آنجا كه كسي در زندگي برايش نمانده، ميتواند بدون اينكه به كسي خبر دهد به مقصودش برسد. از دو فرزندش كه پدر را ترك كرده اند گرفته، تا همسرش كه به او خيانت كرد و ترجيح داد هدايت را در تنهايي واگذارد. از پشت ميز بر ميخيزد و به سمت كتابخانه ميرود. دست ميبرد و كتاب "دوزخ" دانته را بيرون ميكشد. با اينكه دو بار آنرا خوانده اما دوست دارد كه چند ورقش را مطالعه كند. كتاب را ميگشايد. "آن كتيبه را با خطي تيره ديدم، كه بر سر در دروازه نقش بسته بود. فرياد برآوردم..." كلمات سياه رنگ در چشمانش مواج ميشوند. كم كم ديگر نه كلمات را ميبيند و نه كتاب را. اكنون حتا نميداند كه كجاست. اين حالتي است كه خيلي وقتها به خود ما هم دست ميدهد. در حال آنجام كاري هستيم كه يكباره چيزهايي مثل تصورات، خيال و يا گذشتهها ما را به جايي ديگر ميكشانند.
" تا سرآنجام از روزنهاي گرد، روشنايي درخشان آن موجودات زيبا بديدم كه به پهنة آسمان چون زيور جاي دارند." خودش را در كودكي ميبيند. با اسلحهاي پلاستيكي بازي ميكند. يك باره به ذهنش ميرسد كه لولة اسباببازي را به روي شقيقهاش بگذارد و اداي خودكشي كردن در آورد. بازي خودكشي. اكنون بايد ماشه را بكشد تا بازي را كامل كند. اما ميترسد. انگشتش بروي ماشه ثابت مانده و سرآنجام اسلحه را پايين ميآورد.
" سربر جانور خون آشام هيولا صفت، با هر سه پوزهاش چون سگي پارس ميكرد بر ارواحي كه در باران شوم خيس ميشوند..." دوباره همان كودك را كه اينبار كميبزرگتر شده ميبيند كه از كوچهاي در حال گذر است. يك باره پا به دويدن ميگذارد. گامهايش را سريع بر ميدارد. سگي دنبالش كرده. چند لحظه بعد نزديك است كه سگ به او برسد. سگ قسمتي از شلوارش را در دهان گرفته و او را از حركت باز گذاشته. زور سگ بيشتر است و بهمن بر زمين ميافتد. در نهايت پيرمردي از راد ميرسد و با عصايش سگ را ميراند.
" و تو اي زندهاي كه آنجا هستي! در گوشهاي بايست...." اينبار نوجواني خودش را ميبيند. در اتاقي ساده و بسيار بهم ريخته؛ پشت ميزي قديمينشسته. تنهاست و در دست كتابچهاي دارد. يك باره كتاب را گوشهاي ميگذارد و اتاق را ترك ميكند. بايد مشخص كند كه در خانه خودش تنهاست يا نه. چند لحظه بعد، به اتاق بر ميگردد. دستگيرة فلزي پنجره را ميچرخاند و پنجرة كوچك اتاق را باز ميكند. سيگاري كه لاي يكي از كتابهايش پنهان كرده بود، را روشن ميكند. جلوي پنجره ميايستد و دود سيگارش را به بيرون پوف ميكند. دو دقيقهاي گذشته است و جوانك كوچكترين تكاني نخورده. يكمرتبه صداي لولاهاي روغن نخوردة در ميآيد. صداي در اتاق پسر است. زني كه قبلاً هم او را ديديم در چارچوب در ايستاده. بهمن كه برميگردد رنگ از صورتش ميپرد. چون تكه يخي بيجان، جامد شده. چند لحظه بعد كه از دست پاچگي اوليه، رهايي پيدا ميكند سيگارش را از پنجره بيرون مياندازد.
لحظهاي برق چيزي نظرش را به خود جلب ميكند. چيزي در نزديكيش برقي طلايي رنگ ميزند. منشاة درخشش، ساعتي است كه به دست دارد. ساعت را زنش به او هديه داده بود. " صداي رعد آسا و سنگين، از آن خواب ژرف بيرونم كشيد. چونان كسي كه نابهنگام و ناگه از خوابي سنگين، با فريادي ترسناك بيدار كرده باشند، به لرزه افتادم..." اواخر شب است كه به خانه برميگردد. در را كه باز ميكند، خانة مجللش را در ماتم ميبيند. همهجا در تاريكي. گويي سالهاست كسي به آنجا قدم نگذاشته. قدم هايش لرزان است. نميخواهد جلوتر رود اما ميرود. جوري در آن غريبي ميكند. اگر كميتار عنكبوت در گوشهاي از خانه، يافت ميشد و يا ذره اي گردوخاك، ديگر فرقي با يك خانة متروكه نداشت. مسلم است كه كسي در خانه نيست. اما اين موقع همسرش بايد خانه باشد. پيش خود فكر ميكند كه شايد خواب است. چراغ تك تك اتاقها را روشن ميكند و دنبالش ميگردد. نامش را صدا ميزند و به اتاق كارش وارد ميشود. يعني همان اتاقي كه اكنون آنجا ايستاده. بعضي چيزهاي اتاق از پانزده سال پيش، تاكنون دست نخورده ماندهاند. مثلاً قاليچهاي تركمن كه با ظرافتي مخصوص ايرانيان بافته شده و در قسمتي از اتاق قرار دارد. تفاوت هدايت 15 سال پيش با هدايت اين زمان هم تنها در چين هاي صورتش است، كه آن زمان اثري از آنها نبود. چراغ مطالعة ميز كارش را كه روشن ميكند، چيزي اضافي به چشمش ميخورد. آنقدر وسايلش را خوب ميشناسد كه در يك نگاه متوجه شود، چيزي روي ميز است كه متعلق به او نسيت. نوار كاستي روي ميز اضافي است. علاقهاي به دانستن اينكه چه چيزي درونش ضبط شده ندارد اما انسان موجودي است كه خود به طرف اخبار تكان دهنده ميرود. ضبط صوت در اتاقش ندارد، چون هيچ وقت از چنين چيزي خوشش نيامده. از اتاق بيرون ميآيد و به جايي ميرود كه بتواند به نوار گوش كند. صدايي كه از بلندگوي عريض بيرون ميآيد فضا را پر ميكند. چند لحظه بعد مرد فهميد كه زن رفته بود و تا آنجا كه ميتوانسته اسكناسهاي تا نخورده مرد را دزديده. مرد حاضر بود چند برابر اين پول را به او بدهد، اما واقعاً نميداند كه چرا تركش كرد. خيلي آرام با چانهاش بازي ميكند. سرفهاي كوتاه و سپس به طرف آشپزخانه ميرود كه نوشيدني بخورد. " گفتم اي خائن نابكار! ديگر لازم نيست چيزي بگويي... " كم كم كلمات كتاب به صورت نزولي موج ميزنند و به حالت اول برميگردند. چند ثانيه طول ميكشد تا موقعيت خود را پيدا كند. كتاب را سر جاي اولش ميگذارد. به طرف ميز ميرود. از كشوي آن قوطي پلاستيكي كوچكي بيرون ميآورد. قوطي كه تكان ميخورد. صداي چلق چلقي به گوش ميرسد. چشمانش مثل هميشه نيستند. آن صلابت هميشگي را ندارند. انگار تصميم گرفته كميعامي رفتار كند. پلكهايش نيمه بازند. چيزي سفيد و مدوركف دستش ميگذارد و بعد آنرا ميبلعد. بروي يكي از صندليها مينشيند. سيگاري روشن ميكند. تازه پك دوم را زده بود، كه سيگار لاي انگشتانش ميلغزد و پايين ميافتد. بالاخره قلبش آرام گرفت. خيلي اوقات، ميشود چنين مرگ آرامي را آرزو كرد. معلوم نيست چند هفته ميگذرد تا جسد و وصيت نامه اش را پيدا كنند. بههرحال هر چه زود تر باشد، مركز امور خيريه هم بيشتر خوشحال ميشود. بخصوص از پيدا شدن وصيت نامه.


